تبليغاتX
ورق پاره هاي الكترونيكي

از آنجايي كه اين روزها مسدود يا فيلتر شدن وبلاگ نوعي كلاس محسوب مي‌شود بدين وسيله ورود خود را به جمع باكلاس‌هاي دنياي مجازي اعلام مي‌دارم. لازم به ذكر است چنانچه علت مسدود شدن وبلاگ قبلي براي هر يك از دوستان محرز شد، اينجانب را نيز در جريان قرار دهد.


+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 14:5  توسط مرتضي رجبي  | 

ديشب از بس خسته بودم وسط پذيرايي خوابم برد. وقتي از خواب برخاستم مورچه اي را ديدم روي فرش. كمي نگاهش كردم و بعد كرمي در وجودم ريشه دواند كه ريشه هاي فرش را كنار بزنم و بيندازمش  ميان اقيانوس نخ ها. ميخواستم ببينم كه مي تواند خودش را بالا بكشد يا نه. ولي هر چه منتظر ماندم بيرون نيامد. خواستم نجاتش دهم. اما هر چه ريشه ها را كنار زدم پيدا نشد. و به اين ترتيب براي اولين بار آزارم به يك مورچه رسيد.
حالا مي توانستم هر كاري كه دوست دارم انجام دهم و هر چه دوست دارم خلاف كنم. چون ديگر خودم يا ديگران نمي توانستيم ادعا كنيم كه آزارم به يك مورچه هم نرسيده....
مي توانستم شلوار شيش جيب بپوشم و موتوري جور كنم و ويراژ بدهم، مي‌توانستم فكولم را بسپارم به باد به كمين سوژه‌ها باشم، چاقويي در جيبم پنهان كنم و دزدي و كيف قاپي و عرق خوري و زورگيري و اخاذي و تجاوز و مزاحمت براي خواهر مادر مردم و در آخر قتل را بعد از يك عمر بچه مثبت بازي تجربه كنم. مي‌توانستم كلمات شرم آور و ركيك را به جاي جملات احترام آميز قلمبه سلمبه هر روزه ام استفاده كنم، مي‌توانستم لات بازي و اراذل اوباش بازي از خودم دربياورم. مي‌توانستم بروم سراغ تمام كساني كه آزارشان به من رسيده و عوض ادامه واگذاريشان به خدا خودم حالشان را بگيرم...
بعد فكر كردم كه بايد سراغ چه كساني بروم؟؟ همان پسري كه در كودكيم سيلي محكمي به گوشم زد براي اينكه فكر كرده بود كيفش را من لگد كردم. يا آن يكي كه ادعاي رفاقت داشت و همه پولم را خورد،  يا آن دختري كه عاشقم بود ولي در آغوش ديگران مي‌خوابيد. يا آن پليسي كه در اغتشاشات به نامردي هر چه تمام تر باتومي به پا و ماتحتم نواخت، بايد مي‌رفتم سراغ همه آنهايي كه به نوعي حالم را به صورت جزئي يا كلي گرفته‌اند...
در حال آماده‌سازي و كشيدن نقشه‌هاي شومم بودم كه مورچه لعنتي مزخرف از ميان فرش بيرون آمد. خودش بود؟ نبود! رفيقش بود؟ نه انگار خودش بود...


پ.ن:
بعد از مدتها وقت كوتاهي نصيبم شد كه بنويسم. چند ماهي است كه به خاطر يكي ديگر از علاقه‌هايم كه كار كردن است از همه علاقه‌هايم دست كشيدم.... وقتي حتي جمعه‌ها هم مجبور باشي بروي شركت ديگر زماني براي نوشتن باقي نمي‌ماند....

از همه دوستان خيلي خيلي مهرباني كه برايم پيغام خصوصي و غير خصوصي گذاشتند صميمانه سپاسگزارم... 


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 9:23  توسط مرتضي رجبي  | 

هر روز صبح زود از خواب بيدار مي‌شوم و مي‌روم بين مردماني با چشماني خواب آلود و پف كرده كه در هم مي‌لولند، به مسافران اتوبوس‌ها و تاكسي‌ها كه نگاه مي‌‌كني هميشه چند نفري در چرتند، بعضي‌ها هم انگار همان اول صبحي مشغله فكري دارند كه از پنجره خيره شد‌ه‌اند به دوردست‌ها... هر كدامشان قصه‌اي دارند، هر كدامشان نقش اول زندگي خودشان هستند... ولي به قول اخوان قصه هركدام را تا عمق بشكافي، مي‌توان ديد كه در هر حال، ريشه در زير شكم يا در شكم دارد...
كنار خيابان ايستاده‌ام تا سوار تاكسي شوم، يكي از اين تاكسي سبز‌ها نزديكم كه مي‌شود سرعتش را كم مي‌كند، سرم را خم مي‌كنم و مي‌گويم ونك.... كمي جلوتر مي‌ايستد، خانمي از صندلي عقب پياده مي‌شود و مي‌گويد من كمي جلوتر پياده مي‌شوم، سوار مي‌شوم و مي‌بينم حالا وسط دو خانم افتادم، كمي جمع مي‌نشينم كه پايم به هيچ‌كدامشان نخورد، در ذهنم براي خودم مسابقه‌اي خيالي مي‌سازم كه مثلاً اگر پايم كوچكترين برخوردي با پاي بغل‌ دستي‌ها داشته باشد بوق ماشين مي‌زند و همزمان همه چراغ‌هاي ماشين روشن مي‌شود... خانم سمت راستي‌ام مسن‌تر است، شايد فهميده براي خودم مسابقه‌اي راه انداختم كه با دست چپش دستگيره ماشين را گرفته و خودش را جمع و جور كرده، دارد كمكم مي‌كند كه در اين مسابقه پيروز شوم. خانم سمت چپي‌ام بوي خوبي مي‌دهد و در حال خودش است. دارد با موبايلش ور مي‌رود و شايد براي دوست پسرش sms صبح بخير عزيزم مي‌فرستد. از قيافه‌اش تابلوست ازاين دخترهايي لوس و افاده‌اي است كه ادعاي خوشگليش هم مي‌شود. از اين‌ها كه مدام براي خودشان آهنگ‌هاي خيلي شاد مي‌گذارند و براي خودشان مي‌رقصند و احساس قشنگ رقصيدن هم به خودشان دست مي‌دهد، از اين‌ها كه چندين لحن صدا از خودشان در مي‌آورند كه از همه بدتر لحن صحبت با آقايان است كه يك جور مشمئز كننده‌اي با ناز و غمزه است... پاشنه كفش‌هايشان هم آنقدر بلند است كه وقتي راه مي‌روند شبيه احمق‌ها به نظر مي‌رسند و....
آدم هيزي نيستم، فقط گاهي از قيافه آدمها شخصيت‌شناسي مي‌كنم كه شروعش هم مترو بود، با دوستم مي‌نشستيم و به قيافه آدم‌ها نگاه مي‌كرديم و در گوش هم پچ پچ كنان حدس‌هايمان را مي‌گفتيم. ولي اشكالش اين بود كه نمي‌شد بفهميم درست حدس زده‌ايم يا نه، به خاطر همين اين بازي را تغيير داديم و اين بار حدس مي‌زديم كه چه كسي كدام ايستگاه پياده مي‌شود. بعدها خودم شروع كردم در مورد همكاران يا كساني كه اولين بار مي‌ديدم حدس مي‌زدم و چون معمولاً بعد از شناختنشان ‌فهميدم حدسهايم تقريباً درست است اين كار را ادامه دادم...
بازوي دختر آرام به بازويم مي‌خورد. اولين بوق خيالي مي‌زند. همه چراغ‌ها حتي چراغ سقف ماشين روشن شده، بايد بيشتر دقت كنم. بازي با پياده شدن خانم سمت راستيم زود تمام مي‌شود... رسيده‌ام ميدان ونك... پياده مي‌شوم و طبق معمول باقي پولم را نشمرده در جيب مي‌گذارم.
با چشمان پف آلود مي‌روم بين جمعيت شلوغ پياده‌رو، يكي از لذت‌هايم تمركز روي صداهاي دور و اطرافم است. اينكه هر كس از بغلم رد مي‌شود حرفهاي نصفه و نيمه‌اش را بشنوم و براي خودم ادامه‌اش دهم. حوصله‌ام از اين كه سر مي‌رود گوشم را روي صداهاي ماشين‌ها و بوق‌ها تنظيم مي‌كنم... اصلاً يكي از لذت‌هاي دنيا براي من همين راه رفتن در پياده‌روها و خيابان‌هاي شلوغ است. من حتي خيلي از آهنگ‌هايم را هم بين همين راه رفتن‌ها و زمزمه كردن‌ها ساخته‌ام. يك وقت‌هايي هم در بين همين جمعيت با خدا حرف مي‌زنم، صحبت‌هايم كه كمي طلب‌كارانه‌تر مي‌شود خودم را از نگاه خدا تصور مي‌كنم، انگار دوربين‌هايش مثل اين فيلم‌هاي سينمايي از نماي بالا و از بين شلوغي جمعيت روي من زوم كرده و نگاهم مي‌كند. گاهي شك مي‌كنم كه اصلاً نگاهم مي‌كند يا نه.... اصلاً مي‌شنود چه مي‌گويم؟ اگر مي‌شنويد كه كاري مي‌كرد... حداقل بلايي سرم مي‌‌آورد...
اين روزها از بس سرم شلوغ شده خيالپردازي‌هايم نيز در راستاي حل اين قضيه است. دارم فكر مي‌كنم مثلاً چه خوب مي‌شد خدا يكي را شكل خودم مي‌ساخت كه حداقل چند روزي مي‌فرستادمش پي بعضي كارهاي روزمره وعقب افتاده.... فكر كنيد اگر هر آدمي يكي از همين‌ها داشت شايد خيلي مشكلات حل مي‌شد، خدا هم مي‌توانست براي آدمها شرط بگذارد، اول اينكه استفاده از اين آدم كمكي يكبار در سال و مثلاً به مدت يك ماه است و دوم اينكه حتي با يك بار خطا و سوءاستفاده براي هميشه حق استفاده از آن سلب خواهد شد...
در همين فكرها هستم كه مي‌رسم شركت... و ادامه همان كارهاي تكراري روزمره‌ام نمي‌گذارد كه به اين يكي علاقه‌ام كه نوشتن است هم برسم....

پ.ن:
شعر انتهاي پاراگراف اول از سه كتاب مهدي اخوان ثالث بود،
طولاني‌تر از بقيه پست‌ها نوشتم چون احتمالاً به خاطر مشغله‌ام خيلي ديرتر از وقت‌هاي ديگر آپ خواهم كرد.
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 14:30  توسط مرتضي رجبي  | 

سفر جالبي بود، ديدن جنگلهاي سبز شمال، دريا، مرداب، شاليزار، گذشتن از ميان ابرها و مكانهايي كه همه‌اش بك گراند بود حال و هوايم را عوض كرد... بعد از هفت سال خارج نشدن از تهران و تغيير زندگي تكراري خلاصه شده در كاري كه داشتم، اين سفر لازم بود.
دو ساعت از لحظه‌هاي خوش اين سفر همراه با اتفاقات جالبي بود. كمي سرماخورده بودم كه مانع شيطنت بود؛ تصميم گرفتيم برويم درمانگاه، دكتر خوش اخلاقي بود با لهجه شمالي و بعد از معاينه و كلي شوخي با هم يك آمپول برايم نوشت. بعد از تزريق خيلي سرحال رفتم توي راهرو پيش دوستم و داشتيم حرف مي‌زديم كه احساس كردم گوش‌هايم نمي‌شنود، روي صندلي راهروي درمانگاه نشستم و ديگر هيچ چيز به ياد ندارم تا لحظه‌اي كه با سيلي دكتر به هوش آمدم. در لحظه‌هاي بيهوشي چيزهايي ديدم كه هيچگاه فراموش نخواهم كرد. احساس مي‌كردم لحظه مرگم رسيده و موجودات عجيبي آمده بودند من را با خودشان ببرند، با اينكه در تمام زندگيم هيچ وقت از مرگ نترسيده‌ام ولي نمي‌خواستم باهاشان جايي بروم و حركت و دعوت دست‌هايشان را با خشونت رد مي‌كردم، بعد از اينكه به هوش آمدم حالم خوب بود اما فكر اين موجودات از ذهنم بيرون نمي رفت. به اصرار دكتر با آمبولانس به بيمارستان انتقالم دادند.
ديدن صحنه‌هايي كه روي تخت چرخ‌دار بودم و هنگام عبور از راهروهاي بيمارستان شلوغ، همهمه و نگاه كنجكاو آدمها، نور در حال گذر مهتابي‌هاي سقف راهرو، يا ديدن پسري كه چاقو خورده بود و با فرو رفتن هر سوزن بخيه به بدنش فرياد ميزد، گرچه شبيه فيلم‌ها و سريال‌ها شده بود ولي تجربه اولين و عجيبي بود...
همانند حدسي كه زده بودم رفتن به بيمارستان بي‌جهت بود و در آخر دستگاه الكتروكارديوگرام با سيم هاي متصل به دست و پا، ژل سرد روي تنم و خطوط كج و ماوجش به همه ثابت كرد كه مشكلي نيست...
توي راه خيلي فكر كردم كه اصلاً كه چي من وبلاگ راه انداختم، اگر بنا بر نوشتن بود كه گاهي براي خودم مي‌نوشتم و اگر ادعايم اين است كه براي خودم مي‌نويسم پس كلمه‌هاي ذهنم اينجا چه غلطي مي‌كنند؟ بالاخره اينكه فعلاً دچار خود درگيري جديدي شده‌ام. يك طرف اين فكرها مصرانه مي‌كوشد كه همه چيز را پاك كنم و اثري از خودم در اين دنياي مجازي باقي نگذارم و در يك طرف ديگر هم كرمي توي فكر و وجودم مي‌لولد كه اينجا باز بماند... بالاخره اگر يك روز آمديد و ديديد اينجا نوشته وبلاگي با اين آدرس پيدا نشد زياد تعجب نكنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 13:52  توسط مرتضي رجبي  | 

آدمهاي زيادي دو رو برم بوده و هستند، بعضي ها حرص درآورند، براي بعضي‌ها غصه مي خورم، براي بعضي‌ها حسرت، براي بعضي‌ها تأسف، بعضي‌ها را خيلي دوست دارم، بعضي ديگر وقتي نگاهم بهشان مي‌افتد انگار دنيايي از شعف و شادمانی به سمتم مي پاشند...
اسم يكي از اين آدمهاي حرص‌درآور زندگيم را گذاشته‌ام خودشيفته متوهم، قد 180 سانتي متري دارد، چهره بدي ندارد ولي از نظر من اينقدرها كه فكر مي كند قشنگ نيست، شكم چاقش توي چشم مي زند كه به قول خودش تازگي‌ها رژيم گرفته، مي گويد مانكن بوده كه هيچ وقت باور نكرديم، دندانهاي زرد وحشتناكي دارد كه آدم را ياد شخصيت‌ فيلم‌‌هاي ترسناك مي اندازد و بالاخره چشمان سبز رنگش كه انگار واقعاً به خاطر بالاكشيدن دماغش سبز شده...
وقتي به اطرافش نگاه مي كند انگار مي خواهد به همه بگويد كه ببينيد من چقدر آدم جالب و باحالي هستم. حتي يك اپسيلون تواضع در وجود اين آدم نمي تواني پيدا كني، عشق مديريت است، ديپلم دارد ولي مي‌گويد مهندسي خوانده، اينقدر احساس خوشگلي مي كند كه آدم مي ماند كه اين همه اعتماد به نفس را از كجايش درآورده، براي هر كسي كه دورو و برش مي بيند تصميم مي گيرد كه چه كار كند و چه كار نكند، زورش زياد است و اگر كاري كه دستور مي دهد را انجام ندهي يا مشت مي زند يا در مواقعي گاز مي گيرد. مي گفت اگر من مهماندار هواپيما بودم احتمالاً هواپيما سقوط مي كرد، چون از بس دخترها دنبالم راه مي‌افتند خلبان تمركزش را از دست مي داد! بعد اگر هر جا دختري نگاهش كند مي‌گويد همه دخترها مي‌ خواهند هر جور شده مخ من را بزنند! جالب است كه هيچ دوستي هم ندارد، از بس كه اخلاق داشت!!!!!
الان هم حتم دارم كه يا دارد در جايي براي كسي از شاهكارهاي زندگي و مديريت‌ توهمي‌اش تعريف مي كند يا با لحن دكلمه‌اي براي كسي شعر مي خواند كه گاهي گمان نمي كني ولي مي شود، گاهي نمي شود نمي شود كه نمي شود و...
براي يكي از اين راننده‌هاي تاكسي با احساسي كه اكثراً توي مسير سوارم مي كند دلم مي سوزد و غصه مي‌خورم، يك آدم قد كوتاه تپل بامزه با لپ هاي آويزان، اينقدر با احساس است كه آخرين بار داشت برايم تعريف مي‌كرد كه چقدر دلش براي ماشين قبليش تنگ شده، يك پيكان قراضه داشت كه عاشقش بود و  اينقدر قديمي بود كه مجبورش كرده بودند با يكي از اين پرايدهاي قسطي تعويضش كند، مي گفت كه روز آخر مثل بچه نازش كرده، دور تا دور ماشين را دست كشيده و بعد تحويلش داده. مي زد روي داشبورد و مي گفت اين نامرد چهار بار مرا توي راه گذاشته و بعد با حوصله هر چهاربار را تعريف مي كرد...  لحن صدايش جوري است كه الكي هم شده دل آدم گير مي دهد كه برايش بسوزد.
براي وحيد كه خداي هنر و احساس است حسرت مي خورم كه چرا به حقش نرسيده، اينكه چرا قدر خودش را نمي داند و با اينكه گيتاريست حرفه‌اي است و نگاه‌هاي متعجب كساني كه ساز زدنش را تماشا مي‌كنند را مي‌بيند و باز فكر مي كند كه بلد نيست، حتي يكبار پيشنهاد يك خواننده معروف را رد كرده.
آدم‌هاي دوست داشتني دور و برم هم زيادند، عرفان كه آخر برنامه‌نويسي است و تنها كسي است كه ديدم هميشه حق كپي رايت را هر طور شده رعايت مي كند. گاهي اينقدر خوب است كه بهش حسوديم مي شود. تنها كسي كه هر بار كنارش هستم راحت مي توانم از همه احساساتم حرف بزنم و پرحرفي كنم.
هادي كه مثل برادرم مي ماند و گرچه وقتي گير مي‌دهد به چيزي تا انجام نشود ول كن نيست ولي اينقدر دوست داشتني است كه وقتي بيشتر از دو سه هفته نمي بينمش دلم برايش تنگ مي شود. هميشه تيكه‌هاي نابي در آستين دارد كه بتواني ساعت ها بهش بخندي.
عليرضا كه يك جورايي برادر دومم است، بهترين دوست زندگيم كه هر بار مي بينمش انگار دنيايي از اميد و آرزو جلوي راهم باز مي شود، اينقدر راه و رسم زندگي يادم داده و انرژي مثبت دارد كه آرزويم اين بود هر روز مي ديدمش.  قرار است فردا بعد از سالها يك هفته كامل با هم باشيم و برويم مسافرت.
مادرم، پدرم، مرجان، مهناز، مصطفي، عماد، مسعود، آرش، مهدي، حامد، نيما، رضا، ياسر، سعيد، سارا، سميرا، پريا، غزل، محمد، حورا، ميثم، رسول، علي، محمدرضا (سوشيانس) و...................
اين ليست طولاني را مي‌شود ادامه داد، نام خيلي‌ها ازش جا مانده كه اميدوارم اگر روزي اينجا را خواندند فكر نكنند برايم بي‌ارزشند و شايد روزي براي هر كدامشان ورق پاره‌هاي زيادي را سياه كنم.
اما يكي از كساني كه هر روز مجبورم با او سر و كله بزنم خودم هستم، يك آدم حساس و زودرنج. كسي كه هر چقدر براي ديگران آدمي ساكت و كم‌حرف تلقي مي‌شود مدام دارد توي وجودم حرف مي زند. از تحليل شخصيت آدمها دست برنمي‌دارد، علاقه شديدي به ياد گرفتن چيزهاي جديد دارد. كسي كه آرزويش اين است خانه‌اي بزرگ داشته باشد و از صبح تا شب براي دلش بخواند و ساز بزند. كسي كه با شنيدن نغمات موسيقي از خود بي خود مي‌شود...

پ.ن: عازم سفرم. از بس كار دارم متن را فقط نوشتم و يك بار بيشتر نخواندم. احتمالاً پر از غلط است. بقيه‌اش باشد براي وقتي كه برگشتم....   اگر زنده بودم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 9:21  توسط مرتضي رجبي  | 

چند روزي است گير كرده ام روي آهنگ  دور آخر محسن چاوشي
چقدر شعر زندگي اين روزهايم شبيه شعر اين آهنگ شده.

هر روز عمرم از ديروز بدتره
عمري كه هر نفس بي غم نمي گذره
دلگير و خسته ام، بي روح ساكتم
نبضم نمي زنه، پلكم نمي پره
مي دونم امشبم از خواب مي پرم
از گريه تا سحر خوابم نمي بره
اين زنده مونده، بازنده مونده
بي دوست زندگي مرگ از تو بهتره...

دانلـــــود با صداي محسن چاوشي

دانلـــود چند ثانيه‌اي با صداي خودم


پ.ن: قرار نيست من هر چه در تنهايي ام مي خوانم را بگذارم اينجا كه بگويم من هم مي خوانم. نه ادعايي دارم و نه خواننده‌ام. احتمالاً اين هم دور آخره.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 9:21  توسط مرتضي رجبي  | 

چند وقت پيش داشتم يك آهنگ قديمي گوش مي دادم، به دلم نشست.
گفتم بازخواني اش كنم. البته با سازي كه چند سالي هست شكسته و صداي بد و غمناك ما بهتر از اين نشد...
اگر حوصله موسيقي سنتي نداريد دانلودش نكنيد.

Mp3  - كيفيت 128 و حجم 5:37mb

Wma – كيفيت 64 و حجم  2.72mb
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 19:10  توسط مرتضي رجبي  | 

اندك كساني كه اينجا را مي خوانند درست متوجه شدند. من نوشته‌هايم منفي است. 

من اينطور نوشتن را دوست دارم و همانطور كه در پست اول هم گفتم، دارم براي دلم مي نويسم.

بعضي ها فكر مي كنند منفي نوشتن بد است.  حوصله اين بعضي فكرها و حرفها و كتابها و نوشته‌هاي الكي اميدوارانه‌ و روانشناسانه‌‌اي كه همه جا را پر كرده و خودم هم مجبورم گاهي براي بعضي‌ها بلغور كنم را ندارم.

وقتي كسي با واگويه‌هايش تمام حس بدش خالي شود چه اشكالي دارد منفي نويسي.

تنبلي سراغم آمده. حال هيچ كاري نيست. دوست دارم فقط فكر كنم. بعضي فكرهايم هم نوشتني نيست. بعضي وقتها هر كاري مي كنم نمي توانم كلماتي پيدا كنم براي بيان احساساتم . اين روزها هم از همان روزهاست. هر چه به ذهنم فشار آوردم كه چند خطي اينجا بنويسم نشد. به آسمان هم نگاه كردم مگر كلمه اي ببارد كه نباريد.

چند وقتي است درگيري من با خدا ادامه دارد و حل نشده... منتظرم يكي بيايد و واسطه شود تا آشتي كنيم... حقيقتش در عين درگيري دلم هم برايش تنگ شده...

قبلاًها كه بيشتر مي نوشتم گاهي داستان نويسي مي كردم و بعد يك سري شخصيت خيالي مي ساختم كه مثلاً خيلي آدم‌هاي بدبختي بودند. بعد به جايي مي رسيد كه خودم دلم به حالشان مي سوخت و يك دل سير برايشان غصه مي‌خوردم.

آخرش به خدا فكر مي كردم كه به قول اخوان اي داور اي دادار، تو آخر وحشت و اندوه را نشناختي هرگز و نفشردست پنجه بغضي گلويت را، نمي داني چه چنگي در جگر مي افكند اين درد..........

و هميشه برايم سؤال بود كه خدا هم براي بعضي آدمهاي بدبخت شخصيت‌ داستانش غصه مي‌خورد يا نه؟!!

رفيقم مي گفت فكر كن تو يك آدمك را ساختي و به او جاني دادي و او بعد از چند وقت هي طلبكارانه مي‌آيد سراغت و با عصبانيت و قيل و قال مي گويد كه اصلاً چرا مرا ساختي و چرا و چرا و چرا و.......

بعد تو چي جوابش را مي دهي؟ خب مطمئناً مي گويي به تو هيچ ربطي ندارد آدمك مزخرف. دلم خواسته.

حرفهايش كه تمام شد نشستم فكر كردم كه اگر آدمكي مي ساختم حداقل اين بود كه جوابش را داده بودم... (يعني گفته بودم آدمك مزخرف دلم خواسته. به تو چه مربوط...) كه خداي ما همين را هم از آدمك‌هايش دريغ كرده...

بالاخره اينكه مدتهاست مشكل قديمي جواب ندادن خدا و صحبت يكطرفه با او روي اعصابم است.

بعضي اوقات از دستش اينقدر كفري مي شوم كه دلم مي خواهد يك جوري خودم را بالا بكشم بلكه يقه پيراهن خدا را بگيرم و بگويم كه آخر حرف بزن. چرا اينقدر ساكتي ... بگويم آخر يك سيب اينقدر ارزش داشت كه به خاطرش اين همه الم شنگه راه انداختي؟!

ولي حيف كه قدم اينقدر بلند نيست كه به يقه خدا برسد...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 16:23  توسط مرتضي رجبي  | 

يكي دو ساعتي هست از خواب كوتاه ديشب برخاستم.

امروز تصميم گرفته‌ام تا آنجايي كه مي شود به ذهن آشفته اين چند روز استراحتي بدهم و فرصتي ندهم براي جولان زيادي. تا اينجا كه موفق نبودم.

بچه همسايه يك ساعتي هست نعره مي زند، با اينكه من عاشق بچه‌ها و دنياي عجيبشان هستم ولي اين بچه با گريه‌ مدامش بدجور رفته روي اعصاب. انگار كسي نيست ساكتش كند. دوست داشتم مي رفتم بالا و با يكي از همان سوت هايي كه معمولاً بچه‌ها را آرام مي كند اين زر زرو را ساكت مي كردم.  با اين كارم خيلي‌ها را نجات مي دادم و شايد هم مادرش پنبه‌اي كه احتمالاً توي گوشش گذاشته را بالاخره بردارد.

حوصله‌ام سر رفته و گويا اينقدر سر رفته كه ساز زدن هم كمكي نكرد. خيلي وقت است كتابي دستم نيامده كه بخواهم بي ترمز بخوانمش. ميز بالاي تختم پر شده از كتاب‌هايي كه فقط چند صفحه‌اي از هر كدام خوانده شده و هر بار نگاهم بهشان مي‌افتد انگار همه با هم داد مي‌زنند كه اول من را بخوان، شايد هم خاك‌هايي كه رويشان نشسته دارد سنگيني مي‌كند. بالاخره مطمئنم كه نگران من و معلومات و احساس من نيستند، وگرنه همان طوري كه براي خريدشان جذبم كردند كاري مي‌كردند كه براي خواندنشان هم جذب شوم.

چشمانم را دوخته ام به ساختمان نيمه كاره روبرويي كه يك سطل سيماني را از آن بالا مي‌كشند و يك افغاني هم ايستاده و انگار مواظبش است كه نيفتد. ساخت و سازش كي تمام مي شود خدا مي‌داند، فكر كنم بيشتر از پنج سال شده كه سر و صدايش با ماست. يك جورايي آدم وقتي نگاهش مي افتد به اين غول پيكر بي‌ريخت از ديدن اين صحنه و صداهاي تكراري ذوق مرگ می‌شود.

مانده‌ام چرا آدم وقتي سرحال است يا عاشق شده و يكي را به حد مرگ يا بيشتر از خودش دوست دارد اصلاً نوشتنش نمي‌آيد. 

بعد وقتي دلت مي‌گيرد و شكست مي‌خوري و کسي را از دست مي دهي و دلتنگي و آشفتگي و نا اميدي و بي قراري و بيهودگي و بي‌تابي و تنهايي و بي انگيزگي و هزار موضوع غم‌اگيز ديگر از سر و كولت بالا مي‌رود دوست داري بنويسي.

حداقل من كه اينجوريم. 

بس كنم ديگر...  گر عبث، يا هر چه باشد چند و چون اين است و جز اين نيست...


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 10:45  توسط مرتضي رجبي  | 

چشم هايم را دوخته ام به عكس هايش. چهره اش خيلي دوست داشتني است. صداي استاد روزهاي نوجواني هم توي گوشم زمزمه مي شود، چون صيد به دام تو به هر لحظه شكارم، اي طرفه نگارم ـ از دوري صياد دگر تاب ندارم، رفته است قرارم ـ چون آهوي گمگشته به هر گوشه دوانم ـ تا دام در آغوش نگيرم نگرانم...

شب سختي داشتم. پلك به هم نگذاشتم. حتي براي يك ثانيه. به ديوانگي رسيدم. صبح زودتر از هميشه آمدم شركت. ايميل هايم را باز كردم. حتي توي اسپام ها هم نبود تا نجاتم دهد. ثانيه‌ها ناآرام تر مي‌شوند. انتظار بد چيزيست.

اصلاً چرا پا گذاشتم توي اين دنياي مجازي كه هميشه از آن بيم داشتم؟!



از صبح همين طور دارم مغزم را شخم مي زنم و فرو رفته ام در تنهايي. يه وقتهايي يك حرفهايي گير مي كند سر گلوي آدم كه هر كاري مي كني يك جوري بريزيش بيرون هيچ جور نمي شود. نه ناي گفتنش هست و نه نوشتنش، تازه اگر هم باشد گوش شنوايش را پيدا نمي كني. اين گوش غضروفي كه همه مان داريم را نمي گويم. گوش دل.

sms مي‌ آيد. پشت سرش نامزد بهروز زنگ مي‌زند. با اينکه مي دانم حرفهايم تاثيري ندارد سعي مي كنم دلداريش دهم...

گوشي را که قطع مي کنم براي هزارمين بار از صبح چهره بهروز مي‌آيد جلوي چشمانم. چشمان عسلي رنگش، موهاي روشنش، شکم چاق و بامزه اي که داشت.

رفته بود شمال. براي نجات برادرش زده به دريا و هر دو غرق شده اند.  از اينكه قرار نيست ديگر اين پسر دوست داشتني را ببينم دلم گرفته... 

ياد اين شعر اخوان مي افتم:

مي دهم خود را نويد سال بهتر سالهاست

گر چه هر سالم بتر از  پار مي آيد فرود...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 18:17  توسط مرتضي رجبي  | 

امروز پسر بچه‌اي را ديدم عقب تر از مادر براي اسباب بازي كه برايش نخريده بود، زار مي زد.

ميوه فروشي داشت ميوه‌هاي گنديده و خرابش را براي فروش، جار ميزد.

كلاغي را ديدم روي تير برقي نشسته و انگار براي غذايي كه نداشت، قار مي زد.

مي شناختم مردي را كه براي خرج خانواده‌ درون وانتش، بار مي زد.

پيرمردي نشسته گوشه خيابان براي مردمِ رهگذر رنج‌هايش را، تار مي زد.

گمان مي كنم يكي هم داشت در اين حوالي از غم و بي تابي و نداري و بي كسي خود را دار مي زد.

در آن لحظه، دل آزرده من با تمنايي تو را مي خواست و با درد غصه‌هايش را زار مي‌زد...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 9:19  توسط مرتضي رجبي  | 

امشب از آن شبهاست كه آدم دوست دارد برود پياده روي. هوا خنك و بهاري است، يك نمه باران هم زده كه بوي طراوت و سبزي بهار را بيشتر حس كني. کاش می شد قدم می زدم توي كوچه پس كوچه ها و آهنگهاي پيانو و گيتاردار گوش می کردم. حيف كه خواب بودن بقيه دست و پايم را بسته. مي ترسم با سر و صدا بيدارشان كنم.

روي نوك پنجه و آهسته ميروم سمت آشپزخانه، يك سيب برميدارم و بعد هم جاي هميشگي كنار پنجره، لاي پنجره را باز مي كنم، نسيمي كه ميخورد به صورتم اين قدر خنك هست كه همان نيمچه خوابي كه در چشمانم بوده را بپراند. هر از گاهي بادي مي‌آيد و درختان ناآرامي مي‌كنند، سعي مي‌كنم حتي گازهايم به سيب هم خيلي محكم نباشد. خانوادگي خوابمان سبك است.

يك حس عجيبي دارم. گاهي وقت ها كه خيلي به خودم فكر مي كنم احساس ترسي مي‌آيد سراغم. اين ترس بيشتر وقتهايي هست كه واقعاً روحم را حس مي‌كنم كه توي جسمم زنداني شده. همان حسي كه وقتي مي‌روم يك جاي خيلي شلوغ هم مي‌آيد سراغم، شنيده‌ام وقتی روح مي‌خواهد از جسم خارج شود از پاها مي‌رود، گاهي زور مي زنم كه خودم را يك جوري از پاهايم هل بدهم بيرون و آزاد شوم به هر كجا كه مي‌خواهم بروم. اصلاً من اينجا چه مي‌كنم؟ براي چه خدا مرا انداخته در اين قفس؟! از جان من چه مي‌خواهد؟!

سردم شده، پنجره را مي‌بندم.

چيزي نمانده تعطيلات تمام شود، دوباره برنامه زندگيم مي‌شود اينكه ساعت شش و نيم صبح از خواب بيدار شوم، مسواك بزنم، لباس بپوشم، صبحانه نخورده و ساعت هفت نشده بزنم بيرون، توي شلوغي و صف طولاني تاكسي بايستم، بين آدم‌هاي پايتخت نفس بكشم و توي شركت بدون دوستاني كه به تازگي اخراج شده‌اند سر كنم و كار كنم و طرح بزنم و بابت تأييد هر طرح از صد نفر امضاء بگيرم.

مي‌خواهم به چيزهاي خوب فكر كنم. دوباره مي روم كنار پنجره تا از بوي باران و نفس كشيدن خاك لذت ببرم.

هيچ صدايي نيست جز صداي ماشين‌هايي كه به فاصله طولاني مي‌آيند و دور مي‌شوند به سرعت زندگي... 


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 16:22  توسط مرتضي رجبي  | 

ياد آن روزها بخير كه برايت مي نوشتم، بلكه تو هم جوابي بنويسي تا مگر از فكرهايي كه در مغزت مي‌گذشت باخبر شوم كه هيچ وقت هم نشدم.

آدمها هيچ وقت خطرناك تر از وقتي كه فكر مي‌كنند حق با آنهاست نيستند و تو هميشه براي من يك آدم خطرناك بودي.  تو با من بودي و به ديگران نگاه مي كردي و فكر و عشقت پيش كسي بود كه مي‌شناختمش. بعد هم قربان صدقه من مي رفتي كه همه چيز را فراموش كنم كه نمي‌كردم.

يادم هست هميشه يك فرهنگ لغت دهخدا كنار ميزت داشتي و هر چه لغات عجيب و غريب پيدا مي كردي به خوردم مي دادي و هر بار هم براي اينكه امتحانم كني مي‌پرسيدي كه مي‌فهمي؟! و فكر كنم الان در اعماق قلبت ناراحتي كه هيچ وقت نتوانستي ضايعم كني. فكر مي كردي هر چه پيچيده تر بنويسي ديگران گمان مي كنند بيشتر مي فهمي، بعضي اوقات هم مي شد حدس زد كه خودت هم نفهميدي چه نوشتي.

هنوز هم يادم هست شبهايي كه از فكر و دلهره مشكلاتي كه برايم مي‌ساختي پلكهايم يا درنگي به هم نمي‌آمد يا از خوابي كه نداشتم بيدار مي‌شدم و بعد از نگاه‌هاي مات و طولاني به سقف اتاقم، مي رفتم كنار پنجره و اگر  ماه خسته نيمه شب بود كه هيچ و اگر نبود به سياهي شبي كه شبيه زندگي‌ام تاريك و سرد و يخ و بي روح بود سلام مي‌كردم.

و باز يادم هست آن روزي كه بعد از سالها ديدمت كه دستان همان كه مي‌شناختمش را همان‌طور گرفته بودي كه دستان مرا مي‌گرفتي و چقدر دلم سوخت به حال او و دوست داشتم با او حرف مي‌زدم و راحتش مي‌كردم از شب بيداري‌هايي كه از گودي و سياهي زير چشم خسته‌اش مشخص بود.

حسرت مي‌خورم از حرفهايي كه بر لبانم ماند و نشنيد...


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 11:18  توسط مرتضي رجبي  | 

سرشب بستني خوردم. اما حوصله انداختن كاغذش را در سطل آشغال نداشتم.

صداي راه رفتن سوسكي درون كاغذش چرتم را پاره كرد.

اسپري سوسك كش آوردم و سه پيس حرامش كردم. گيج شده بود. كمي به راست رفت و بعد به چپ و بعد برعكس افتاد و مُرد. اگر تنبلي نكرده بودم شايد الان خواب بودم.

بارانكي باريدن گرفته. من عاشق موسيقيم.  بعضي شاعرها صداي باران را به موسيقي تشبيه كرده‌اند. هوس كرده‌ام نصف شبي سه تار بزنم. ولي همه بيدار مي‌شوند. مجبورم بي خيال شوم.

صداي تيك تاك دو ساعتي كه در اتاق دارم هم مي‌آيد. صداي ساعت روميزي را بيشتر دوست دارم.

چشمانم خسته‌اند.

از بس موسيقي گوش كردم گوشهايم عادت كرده چطور صداها را از هم تفكيك كند و بدون تأثير ديگري فقط يكي را گوش دهد. مثلاً گوش دادن فقط يك ساز در يك اركستر سمفوني بزرگ.

اين لذت گوش دادن را مديون عليرضا هستم كه يادم داده. اولش سخت بود ولي بعدها خود به خود گوشم عادت كرد. خودش عاشق موسيقي بود ولي نمي دانم چه سرّي است آدمها كه سنشان بالا مي‌رود انگار حوصله موسيقي  ندارند. اميدوارم من اينجوري نشوم.

به عليرضا فكر مي كنم كه صداي جيغ زني از خيابان مي‌آيد. ساعت 2:30 شب است. كاش مي‌شد يك جوري بفهمم چرا جيغ زده.

 

ديگر حوصله فكر كردن ندارم.

پتو را تا ابرو روي سرم مي‌كشم و مي‌خوابم...


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 22:17  توسط مرتضي رجبي  | 

سالهاست از هر چي عشق است بيزارم؛ ولي نمي‌دانم چرا دوست دارم باز هم عاشقي را تجربه كنم. همه چيزش كه بد نبود. انگيزه داشتم براي نوشتن، براي سرودن، براي ترانه خواندن، حداقل براي زندگي كردن... اين روزها دچار يك سردرگمي شده‌ام. دلم مثل هواي آسمان تهران گرفته. اصلاً نمي توانم فكرم را متمركز كنم. شايد چون گذشته‌هاي نامهربانم سالها پيش در چنين روزهايي اتفاق افتاده. روزهايي كه همه چيز داشت با تو تمام مي شد... بي‌تابي هاي من... دلواپسي هاي دروغي تو... حرمتي كه نبايد مي‌شكست، شكست، بعد هم براي اولين بار در زندگيم انقدر باريدم كه داد هر چه ابر باراني است را درآوردم. چقدر ناتوان بودم آن روزها و باريدن‌هايم را با اين حرف دكتر شريعتي توجيه مي‌كردم كه اگر دكتر گفته گريستن تنها كار يك ناتوانست و من سخت ناتوانم پس عيبي ندارد ناتواني... همه مي گفتند مرد كه گريه نمي كند، اما من گريه مي‌كردم، اصلاً چيزي حاليم نبود. شايد هم من مرد عشق نبودم. اين بيست و چند تار موي سفيد هم حاصل همان ناتواني و غصه‌هاي آن روزهاست. فكر مي كردم همان است كه سالها منتظرش بودم. ولي نبود. برايش مهم نبود كه پايان انتظار كسي شده كه در همه سالهاي بي كسي منتظرش بوده. چون برايش فرقي نمي كرد من يا ديگري. اصلاً چرا يادش مي‌كنم؟ من كه ديگر دوستش ندارم... فعلاً نمي دانم تكليفم چيست، بايد چه كار كنم، توي اين كلمات دنبال چي مي گردم خودم هم نمي‌دانم!


+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 9:17  توسط مرتضي رجبي  | 

سر صبحي يكي از بچه‌هاي زمان دانشگاه زنگ ميزند.

به هر نحوي كه تا به حال بلد بودم سعي كرده‌ام از خودم دورش كنم. ولي انگار موفق نبودم.

دختري است كه روي اعصابم راه مي‌رود. قيافه قشنگي دارد. ولي اصلاً دلنشين نيست.

به خاطر قيافه‌اش همه پسرها را به خودش جذب مي‌كند اما بعد از 2 روز همه مي فهمند كه چه اعصاب خرد كن لوس IQ پاييني است. هيچ وقت ازش خوشم نيامده. از بس محلش نمي‌كردم اولين بار براي آشنايي مثل بچه‌هاي راهنمايي توي كيفم نامه‌ انداخت، وقتي داشتم با دوستم به خانه برمي‌گشتم صحبتش شد و گفت كه به نظرش انقدرها هم بد نيست. بعد نامه‌ را برايش خواندم و آنقدر خنديديم كه خودش هم به اين نتيجه رسيد و گفت: عجب شاسكوليه!!

خدا لعنت كند آن به اصطلاح دوستي كه شماره من را بهش داد.

براي دست به سر كردنش خيلي كارها كرده‌ام. منطقي و غيرمنطقي با اين دختر حرف زدم. اما نمي‌فهمد... شاسكول است ديگر....

زنگ زده كه عيدت مبارك و بيا بريم بيرون عيديت را بدهم.

فكر كرده بچه‌ام كه به هواي عيدي گرفتن مي‌تواند من را بكشد بيرون!

اهل دروغ نيستم. وقتي دروغ مي‌گويم توي قيافه‌ام نشان مي‌دهد. ولي مجبورم مي‌كند بگويم. قطع مي كنم و خودم از دروغي كه گفتم يك جورايي حال مي‌كنم. فكر نمي كنم ديگر حالا حالاها زنگ بزند.

 

آهنگ اطراف ما گروه comment را گذاشته‌ام، دقيقه 2:30 به بعدش انقدر قشنگ است كه برايم به عادت تبديل شده چندين بار Replay‌اش كنم.

نگاه تو هم عين من. ديگه پي گير رابطه اي نيست...


+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 9:16  توسط مرتضي رجبي  | 

نمي‌دانم چرا هر بار با ديدن ايميلش اين قدر بي‌خودي خوشحال مي‌شوم.

از او جز خيالي در خاطرم نيست،  نمي‌دانم تا كي با اين شوق ناتمام مي توانم به خيالي از او شاد باشم.


او را فقط از دريچه كلماتي كه بين ما رد و بدل شده ميشناسم.


همين كلماتي كه سالهاست بين من و خدا و خيلي از آدم‌هاي ديگر تكرار شده.


و فرق بين خدا و آدم‌هاي ديگر اين است كه وقتي با آنها حرف مي‌زني معمولاً با كلمات جوابت را مي‌دهند. ولي با خدا فقط بايد بگويي و هيچ نشنوي.


و كافي است همين جمله بالايي را به همين آدم‌ها بگويي تا در جوابت با حرف‌هايي كليشه‌اي بگويند خدا در قرآن با تو حرف مي‌زند!!  و حوصله مي‌خواهد كه بشيني و حرفهاي فلسفيشان را گوش كني فقط به جرم اينكه منظور حرف ساده تو را نمي‌فهمند...

 

اصلاً شايد همان بهتر است مثل خدا سكوت كرد....


+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 10:43  توسط مرتضي رجبي  | 

نوشتن يكي از علاقه‌هاي من است.

سالهاست مي‌نويسم، البته تا اينجا بيشتر نوشته‌هايم در انتها به Shift+Delete ختم شده بود.

سالهاست در فكر باز كردن يك وبلاگم.  ولي تنبلي يكي از خصوصيات من است. شايد هم مشغله هاي مدام زندگي تا به حال نگذاشته بود...

اين ورق پاره‌هاي الكترونيكي مانند بسياري از وبلاگ‌ها بهانه‌اي است براي ثبت رويدادها، فكرها و درد و دل‌هايم. یا شايد هم به عبارتی اعترافاتي است از آنچه جرأت گفتنش را به كسي ندارم.

فقط برعكس بعضي‌ها در فكر جمع كردن خواننده نيستم.

زندگي مي‌كنم براي دلم. براي خودم.  


+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 9:44  توسط مرتضي رجبي  | 

 

Search Engine Optimization and SEO Tools